بچه ها می خواهند بروند سفر. کیسه خوابهاشان را گذاشته اند کنار اتاق. با علی از روزهای اردو می گویم. یاد لیلا و مهدی می افتم و قصه سیگارها و عرقها. یاد خودم که همه اش می خواستم یک پاکت سیگار بخرم برای روزهای اشک آور و رویم نشد. یاد تو. که نیستی. و حالا که نیمه شب است و یادم می آید، که نه، کیسه خوابهای پر قو گران بود، صد و خرده ای، اما جمع می شد اندازه دو تا مشت، مشت من و تو که بگذارندش کنار هم، ما نرفته بودیم کیسه خواب بخریم، و آن چیزی که پنجشنبه ها پشت کوله تو آویزان می شد، زیرانداز آبی رنگی بود که از همان کلکچال خریدیمش. مثل عصاهای سیاه و قرمزمان که این قدر دوستشان داشتیم و عصرها، از کوه که می آمدیم و هوس سینما یا ناهار می زد به سرمان، آن طور مثل سیخ از کوله من می زد بیرون و گیر می کرد به مردم. خاکی و خسته می رفتیم ولو می شدیم روی صندلی سینما. با کمر درد و پا درد. و زل می زدیم به زنی که دلش نمی خواست کسی توی خانه منتظرش باشد.
هی رفیق! نوستالژی مرا هم می ترساند، بس که خود اشک آور است برای تو. اما اگر بدانی چه نوستالژی شده است همه چیز این روزها. این روزها و همه روزهای بعدترش به گمانم. چه یکی شده است پنج حس و پنجاه حسم و همه ام شده است نگرانی. همه ام آمیخته است با نگرانی. انتظارم سفید شدن چشم است به گوشی تلفن، که عکس صفحه اش همان عکس جاده اصفهان توست. دلم برای چشیدن، شنیدن، لمس کردن لک زده است. دلم برای یک لحظه که الکی ته دلت قرص باشد، الکی الکی.
بعد می دانی؟ من دیگر بی خیال این شده ام که اسمش را بگذارم نوستالژی. می گذارم گاهی تزریق شود زیر پوست، گاهی هوار شود روی سر، گاهی لبخند شود و سکوتی، گاهی خنده ای بلند و خاطره ای که برای بغل دستی ات تعریفش کنی. گاهی بغض، گاهی اشک. این طورهاست که می بینم چه جور پر می شود زندگیهامان از هم.
گفتم که. همه حسهام شده است نگرانی. دلتنگی را هم یادم رفته است انگار که چه شکلی است قیافه اش. اما بدجوری جات خالیست این روزها. بدجوری "نیست" شده است فعل لعنتیی که گذاره نهادی است که تویی. پریشب پشت تلفن با یکی از دوستهای دبیرستانم دعوام شد. بدجور دعوام شد. سر موسوی و انتخابات و... . بعدترش که گوشی را کوبانده بودم و گریه می کردم، دیدم چه تنهام. و یکی تو بودی که می شد برات بگویم و آرام شوم، که نیستی.
نیستی رفیق. نیستی. بدجور نیستی.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:47 
|
